خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
برزین ادامه داد:
_بلوط، اگه چیزی هست که باید بدونم، بهم بگو.
_هیچچیزی نیست..
و بعد لبخند تلخی روی لبم نشست.
هنوز ته مانده ی لبخندم از روی صورتمجمع نشده بود که گفت:
_ولی یه چیز رو بدون.
_چی؟
_من وقتی مطمئن نباشم کسی که برام مهمه حالش خوبه، عقب نمیکشم.
قلبم محکم میکوبید.
_برزین...
_فردا میبینمت.
فوری گفتم:
_نه!فردا

لطفا صبر کنید...

محرابی
0الهی بگردم بیچاره بلوط واقعا سخته امیدوارم درست بشه براش یا کلا دل بکنه یایک جوری برسن بهم گناه داره. ممنون زیبا ودلنشین بود