پارت پنجاه :


برزین ادامه داد:

_بلوط، اگه چیزی هست که باید بدونم، بهم بگو.
_هیچ‌چیزی نیست..
و بعد لبخند تلخی روی لبم نشست.
هنوز ته مانده ی لبخندم از روی صورتم‌جمع نشده بود که گفت:

_ولی یه چیز رو بدون.

_چی؟

_من وقتی مطمئن نباشم کسی که برام مهمه حالش خوبه، عقب نمی‌کشم.

قلبم محکم میکوبید.

_برزین...

_فردا می‌بینمت.

فوری گفتم:

_نه!فردا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت برزین در رمان خفته در راز برزین
تصویر شخصیت ترنم در رمان خفته در راز ترنم
تصویر شخصیت بلوط در رمان خفته در راز بلوط
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    الهی بگردم بیچاره بلوط واقعا سخته امیدوارم درست بشه براش یا کلا دل بکنه یایک جوری برسن بهم گناه داره. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️